در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !*عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387 12:52 بعد از ظهر توسط شیما
|
هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...هر که با ما بود از ما مي گريخت ...
چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست...
گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم...
حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ...
ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
غمگين تر از زمستان كيست؟ پاييز..........
او هيچ گاه بهار را نديده است
عاشقي را شرط اول ناله و فرياد نيست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
عاشقي مقدور هر عياش نيست
غم کشيدن صنعت نقاش نيست
زندگي زيباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلي بکاريم
که هيچ کس را ياراي چيدن آن نباشد و هيچ اشکي
جز اشک شبانه عشق رخسار زيبايش را نشويد.؟؟؟؟
ذتي که در فراق هست در وصال نيست
چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق
پنجره ها بازند ماه اما داخل نمي شود
اين خانه بي تو تاريک است *****
تنهايي معبدي است که زانو مي زنم در آن و دعا
مي خوانم که دوست بيايد. ****

+
نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386 9:17 بعد از ظهر توسط شیما
|
سلامممممممممممممم
دوستای خوبم من دیگه باید برم دانشگاه
به همین خاطر دیگه نمی تونم زود به زود اپ کنم
دوستون دارم
+
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386 2:4 قبل از ظهر توسط شیما
|
در دادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان.
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد. محکوم شدم
به تنهایی و مرگ.
در کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم
و من گفتم به تو بگویند دوستت دارم
عشق با روح شقایق زیباست ، عشق با حسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست، عشق در حسرت دیدار تو زیباست
با رنگ زلال عشق بر بوم قلبم تصویر روشنی از تو می کشم ،
من تو را یافته ام و از تنهایی بریده ام ، اما نمی خواهم عشقت
چون غزالی باد پا از صحرای دلم بگریزد.چون سوختن در فراق
تو جز خاکستری از من باقی نمی گذارد ؛ پس این دل را
مشکن که دل شکسته را یارای تپیدن
نیست...

تنگ غروب کنار ساحل تنهایی
تکيه بر صخره ای در ساحل تنهايی
خوندم اون جمله ی يادگاری روی ساحل
دوباره صدای سازم عاشقانه شد
دفتر شعرم پر از پروانه شد
رفتن خورشيد افسانه شد
مـرغ دريايی از صدای سازم ديوانه شد
ساحل با رفتن خورشيد ديوانه شد
رنگ سرخ خورشيد بر دريا عاشقانه شد
ولی باز خورشيد از نگاهم رفت
وقت تولد شب بود مرگ خورشيد
روی دسته ی گيتارم نوبت نت سياه رسيد
باهمه سياهيش زير دستم لرزيد
ولی باز صدای سازم به گوش پرنده ها رسيد ...

+
نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386 2:3 قبل از ظهر توسط شیما
|
آن روزها که نهايت دغدغه ام
درست شمردن ده بيست سی چهل بود
واوج غصه ام آشفته شدن موهای عروسکم
هيچ گاه تصوير چنين روزی در آيينه خيالم نمی گنجيد
هنگامی که آنقدر بزرگ باشم که کوچکترين ترسم مرگ باشد
و بتوانم برای يکی از همه دنيا و مردم دنيا تا ابد چشم آرزو بپوشم
هنگامی که آنقدر شجاع باشم که ستاره خود را در آسمان زندگی پيدا کنم
وبتوانم برای رسيدن و بودن با او با تمام تاريکی ها و ابرهای سياه فاصله بجنگم
هنگامی که آنقدربخشنده باشم که دل و جانم را لبريزازاشتياق در زير پای ديگری بريزم

من امشب تا سحر بیدار خواهم ماند
وبال خواب را ازگردن خود باز خواهم کرد
به او گویم برو امشب نمی خوابم
به شوق دیدنت چشمان خود را باز خواهم کرد
برایت از حیاط خانه ی دل صد گل احساس خواهم چید
به باغ آرزوهایم گل امید می کارم
ستاره های اقبالم به من چشمک زنان گویند
که تو می ایی ومن اشک شوق از دیده می بارم
شب آرام و هوا رام ، آسمان پر نور
و قرص ماه همچون روی تو در آسمان پیداست
صدای عوعو سگها نمی اید
تو گویی امشب این بیدار مانده ، یکه و تنهاست
شفق سر زد، سیاهی رفت و صبح آمد
و قرص ماه جایش را به مهرِ آسمان بخشید
ومن بیدار و چشمانم به در مانده
برای دیدنت این قلب ناآرام می جوشید
تو گویی انتظارم باز بیهوده ست
نمی ایی و من اینبارهم گول تو را خوردم
از آن ترسم که هجرانت شود ‹‹ جاوید ›› و من تنها
شکایت از جفای تو بَرِ مرغ سحر بردم
کاش من هم همچو بلبل می شدم
بی قرار از رویش گل در بهار
کاش همچون چشمه جاری می شدم
از فراز کوه تا آن جویبار
کاشکی دستم پرِ پرواز بود
می گشودم بال و پر از بهر یار
کاشکی هرگز نمک زاری نبود
تا نروید نوگلی در شوره زار
کاشکی عاشق چو مجنون می شدم
تا ندانم چرخش این روزگار
کاش با افکار خود پُل می زدم
بین قلب خویش با قلب نگار
کاش با آن زخمه چنگی می زدم
برکمند موی دلبر همچو تار
کاش در قلبش دل سنگی نبود
تا بداند زعشق اویم بی قرار
کاش چون ماهی شناور می شدم
در یَم عشقش که تاگیرم قرار
کاش چون آن تابش ِ «جاوید» مِهر
پرتو افشان میشدم بر قلب یار
تا کنم روشن دل خاموش او

+
نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386 0:28 قبل از ظهر توسط شیما
|
آخیششششششششششششششششششششش
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خيلي خوشحالم آخه نتیجه های کنکور اومد و..................
بلاخره دیگه................................

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل
شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و سکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست
رویای او غم از دل من پاک کرده است
اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز
دل را به رسم عاطفه نمناک کرده است
یادش به خیر دسته گلی از صداقتش
در لابلای شهر وجودم نشسته بود
دست مرا به رسم وفا سبز می فشرد
دستش اگر چه از غم یک عمر خسته بود
او رفت و کوچه های غریبانه زمان
در یک سکوت خسته و معصوم مانده اند
گل های سرخ عاطفه هم بی حضور او
در گردباد حادثه مظلوم مانده اند
از پشت آرزوی تمام بنفشه ها
ناگاه یک فرشته به فریاد دل رسید
دستان آسمانی خود را به رسم عشق
بر گونه غریب گل اطلسی کشید
احساس جز شکفته شدن آرزو نداشت
یک بار دیگر از تپش عشق خیره ماند
باران گرفت و نغمه موزون لطف او
یک صفحه از کتاب صفا را دوباره خواند
از آن زمان بهار دلم جور دیگریست
یک جای آن حضور شکوفای انتظار
جای دگر بلور شکیبای شبنم ست
اما اگر بنفشه زیبای من نبود
ایا کسی به کوچه احساس می رسید
ایا صدای غربت این روح خسته را
نیلوفری نجیب و صمیمانه می شنید
باران لطیف و پر تپش و مهربان ببار
زیبایی ات تداعی تصویر ماه اوست
تنها عبور آبی تو در دل زمان
گویای عشق پک و دل بی گناه اوست
ای آسمان آبی قلب بهاریت
تا بیکران شهر صداقت پناه دل
ای چتر غنچه های شکسته ز درد عشق
ای چشم تو امید گل بی گناه دل
رویای عاشقانه پیوند با دلت
زیباترین تجسم پایان خستگی ست
نبض لطیف عاطفه ات تا ابد رساست
این اوج روشنایی دنیای زندگی ست
باران مهربانی از دوردست عشق
بر روح پک یاس امیدم چکیده است
فریاد انتظار مرا از گلوی عشق
حتی افق به رسم تواضع شنیده است
عطر عبور آبی ات از ک.چه باغ عشق
گلبوته های یاد مرا ناز می کند
نیلوفر غریب نگاهت از آسمان
چشمان انتظار مرا باز میکند
نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز
مانده میان یاسمن آرزوی من
چشمان تو خلاصه اوج پرنده هاست
و قصه ایست از عطش جستجوی من

هرگز چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن
+
نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386 3:57 بعد از ظهر توسط شیما
|
گویند غروب جائیست که آسمان زمین را می بوسد... من امشب برای تو غروب می کنم ،
کجائی آسمان من !
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است بی خيالی سپر هر درد است
باز هم می خندم آن قدر می خندم که غم از روی رود
بودنم را هيچ کس باور نداشت هيچ کس کاري به کار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ او که خوابيده است در اين گور سرد بودنش را هيچ کس باور نکرد
نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم
فقط مثل تو دلتنگم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم...
بازیچه دست یار بودن عشق است در پنجه غم شکار بودن عشق است در محکمه ای که یار باشد قاضی
محکوم طناب دار بودن عشق است

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي
بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
هر انسانی که بدنیا می آید برای یافتن گمشده ای می آید که رسالت اوست .
من هم چیزی را گم کرده بودم که نمی دانستم چیست.
بارها و بارها اتفاق می افتاد که احساس می کردم آن را یافته ام،زمانی
در لذت های حقیقی و نا حقیقی ام ، زمانی در نوشتن هایم ،
زمانی در آموختن علم ، زمانی در جسارتم برای بد بودن ، زمانی در شعر و زمانی در تو
فریاد من از داغ توست.....بیهوده خاموشم مکن....حالا که یادت میکنم
.....دیگر فراموشم نکن......همرنگ دریا کن مرا.....یکبار معنا کن مرا
قانون پايستگي عشق: عشق بوجود مي آيد,ولي هرگز از بين نمي رود
,بلکه از صورتي به صورتي ديگر و از اشخاصي به اشخاصي ديگر منتقل و تبديل ميشود
دستها بالا بود هر كس سهم خودش را مي طلبيد سهم هر كس كه رسيد داغ تر از دل ما بود.
ولي نوبت من كه رسيد !سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر؟ يك پاسخ!
پاسخ يك حسرت!سهم من كوچك بود قد انگشتانم...عمق ان وسعت داشت
...
وسعتي تا ته دلتنگي ها... شايد از وسعت ان بود كه بي پاسخ ماند.....!
آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم
وبه جاي نوشتن تنها يک کلمه گوشه ي دفتر خاطراتت
شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!!!
تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم
حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم
بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم
دوستت دارم
زندگی عشق است عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
عشق آن نیست که کنارش باشی عشق آنست که به یادش باشی...
تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسانتر است،
تحمل اندوه از گدايي شادي راحتتر است. بهتر است انسان بميرد تا به گدايي زندگي برخيزد
ما در ره دوست نقص پیمان نکنیم... گرجان طلبید دریغ از جان نکنیم...
دنیا گر از زیبارویان لبریز شود... ما پشت به دوستان قدیمی نکنیم...
لالالالا نخواب دنیا خسیسه. واسه کم آدمی خوب می نویسه.
یکی لبهاش تو خوابم غرق خندست. یکی پلکش تو خوابم خیس خیسه...
محبت را به دل دادن صفای سینه می خواهد. به یاد همدیگر بودن دل بی کینه می خواهد.
در زندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي
ابر باش تا منتظرت باشن که بباري

مگذار تالحظه ها عشق رابه فراموشي بسپارند و
فراموشي عشق را احاطه كند پس بيا لحظه ها را عاشقانه باش
تا عشق لحظه هاي مارا به فرامو شي نسپارد
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.
گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را
بر لبانت مي نشاند
ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم،
سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند
و بي صدا مي روند
فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ......
حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ......
همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
عاشقي مقدورهر عياش نيست
غم کشيدن صنعت نقاش نيست
+
نوشته شده در جمعه 29 تیر1386 3:27 بعد از ظهر توسط شیما
|

سحر که نسترن سرخ باغ همسایه
فرستد از لب ایوان به آفتاب درود
و اوج سبز درختان به کوچه میریزد
و خانه از نفس گرم یاس لبریز است
ن از سرودن یک شعر تازه می ایم
که ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ
به های های غریبانه اشک ریخته اند
کنار نسترن سرخ باغ همسایه
من از ستره شفاف صبح می پرسم
تو شعر میدانی
ستاره جای جواب
به بی تفاوتی آفتاب می نگرد
تو هیچ می بینی
دوباره می پرسم
ستاره اما از دشت بی کرانه صبح
به من چو گمشده ای در سراب می نگرد
نگاه کن
مرا مصاحب گنجشک های شاد مبین
مرا معاشر گلبرگهای یاس مدان
که من تمامی شب
در آن کرانه دور میان جنگل آتش
میان چشمه خون
به زیر بال هیولای مرگ زیسته ام
و تا سپیده صبح
به سرنوشت سیاه بشر گریسته ام
تو هیچ می گریی ؟
باز از ستاره می پرسم
ستاره اما با دیدگان اشک آلود
به پرسشی که ندارد جواب مینگرد
بگو
صدای من به کسی می رسد در آن سوی شب
بگو که نبض کسی می زند در آن بالا
ستاره می لرزد
بگو
مگر تو بگویی
در این رواق ملال
کسی چون من به نماز شکایت استاده است
ستاره می سوزد
ستاره می میرد
و من تکیده و غمگین به راه می افتم
آفتاب همان گونه سرکش و مغرور
به انهدام خراب می نگرد

+
نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386 2:25 بعد از ظهر توسط شیما
|
سلام
شاید این اخرین پستم در
امسال باشه دیگه باشه
برای بعد از کنکور
فقط می خواستم بگم توی این مدت
دوستای زیادی پیدا کردم
که به وجودشون افتخار می کنم
اگه میشه یه کم هم واسم دعا کنید
اگه توی دلتون جای داشتم
خوب دیگه من میرم
به امید روزهای خوب برای
همه شما
نمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟
بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟
مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا
نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟
هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي
نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟
خداحافظ
+
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385 0:17 قبل از ظهر توسط شیما
|
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي .
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
.
تو مثل چشمه نوشين كوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني
تو روح باراني
شراب نور كجاست ؟
كه اين من نوميد
چنين مي انديشم
كه جلوه هاي سحر را به خواب خواهم ديد
و آرزوي صفا را به خاك خواهم برد
هميشه پشت حصار سكوت مي ترسم
تو اي گريخته از من
حصار خلوت تنهايي مرا بشكن
زلال و پاك چنان قطره هاي باران شو
بيا و عشق بورز
به روشنايي خورشيد شرق
عشق بورز
و مثل قطره باران نثار ياران شو
چرا به آينه بايد پناه برد چرا ؟
درون آينه ذهن من تويي برجا
چگونه ابر كدورت مرا فروپوشاند
چگونه باور من
در فضا معلق ماند
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرين باد
به دستهاي پليدي
كه سنگ تفرقه افكند در ميانه ما
دوباره با تو نشستن دوباره آزادي ؟
مگر به خواب ببينم شبي بيدن شادي
شراب نور كجا ؟
تشنه صبور كجا ؟

اشک رازي ست لبخند رازي ست عشق رازي ست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نيستم که بگوئي نغمه نيستم که بخواني صدا نيستم که بشنوي يا چيزي چنان که ببيني يا چيزي چنان که بداني من درد مشترکم مرا فرياد کن درخت با جنگل سخن مي گويد علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن مي گويم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ريشه هاي ترا دريافته ام با لبانت براي همه سخن ها گفته ام و دست هايت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گريسته

+
نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385 11:3 بعد از ظهر توسط شیما
|
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود
جاي يارش چه قدر تو اين غريبي خالي بود
يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دوبوته داشت
يه بهار اون دو تا رو كنار هم تو باغچه كاشت
با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن
قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن
شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود
عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود
روزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت
گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر ، بهار
نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار
فك نمي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ
بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ
يه روز اما يه غريبه اومد و آروم وترد
يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد
اون يكي قصه ي اين رفتن و باور نمي كرد
تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد
گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير
هر كدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير
هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود
چي ممي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفر نبود
قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياس
مال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياس
كه فقط تو كار دنيا ، دل سپردن بلدن
بدون اينكه بدونن ، خيليا خيلي بدن

يكيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز
اون يكي برده شده واسه عيادت مريض
چه قدر به فكر هم ، اما چقد در به درن
اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي خبرن
روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره
اين بلاها روسر خيلي كسا در مي ياره
بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره
اين يه قانون شده كه چه تو زمستون ، چه بهار
نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار
اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد
حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد
ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه
خوبا رو كنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه
كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازياي تلخ روزگار
تو يعني گونه هاي غنچه اي را
به رسم مهرباني ناز كردن
تو يعني كوچه باغ آرزو را
به روي گام ياسي باز كردن
تو يعني وسعت معصوم دل را
به معناي شكفتن هديه دادن
تو يعني بوته اي از رازقي را
ميان حجم گلداني نهادن
تو يعني جستجوي آبي عشق
تو يعني فصل پاك پونه بودن
تو يعني قصه شوق كبوتر
تو يعني لذت سبز شكفتن
تو يعني با تواضع راز دل را
به يك نيلوفر بي كينه گفتن
تو يعني وسعتي تا بي نهايت
تو يعني نغمه موزون باران
تو يعني تا ابد آيينه بودن
براي خاطر دلهاي ياران
تو يعني در حضور نيلي صبح
گلي را به بهار دل سپردن
تو يعني ارغواني گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو يعني مثل شبنم عاشقانه
گلوي ياس ها را تازه كردن
تو يعني حجم روياي گلي را
ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني پونه را زير باران
ميان كهكشان اندازه كردن
تو يعني بي ريا چون ياس بودن
و يا به شهر شبنم ها رسيدن
تو يعني انتظار غنچه ها را
ميان شهر رويا خواب كردن

دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
يوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست

+
نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1385 3:30 بعد از ظهر توسط شیما
|
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيدشيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود.
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم آوار پريشاني است رو سوي چه بگريزيم هنگامه حيراني است خود را به كه بسپاريم تشويش هزار آيا وسواس هزار اما يك عمر نميديدم در خويش چهها داريم دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را تيغيم و نميبريم ابريــم و نميباريم از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي نه ميل سخن داريم ما خويش ندانستيم بيداريم از خواب گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم دوران شكوه باد از خاطرمان رفتهاست .
عشق يعني دستهايم ماله توست چشمهاي خسته ام دنبال توست عشق يعني ما گرفتار هميم دوستدار هم طرفدار هميم هرچه ميخواهد دلش آن ميكند ميكشد مارا و كتمان ميكند عشق غير از تاولي پر درد نيست هركس اين تاول ندارد مرد نيست آمدم تا عشق را معنا كنم بلكه جاي خويش را پيدا كنم آمدم ديدم كه جاي لاف نيست عشق غير از عين و شين و قاف نيست
مي گفتي دوستت دارم به تعداد قطره هاي باراني که بر صورتت مي زند . ومن نيز دوستت دارم بدون توجه به چتري که ......روي سرت گرفته اي
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
اگه خواستی یه کسی عاشق و آواره بشه با شنیدن صدات بند دلش پاره بشه جان مادرت رو من یکی حساب نکن

+
نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385 3:49 بعد از ظهر توسط شیما
|
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است بنويسيد که يک مرغ مهاجر بوده است بنويسيد زمين کوچهي سرگرداني است او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است صفت شاعر اگر همدلي و همدردي است در رثايم بنويسيد که شاعر بوده است بنويسيد اگر شعري از او مانده به جاي مردي از طايفهي شعر معاصر بوده است مدحگويي و ثناخواني اگر دينداري است بنويسيد در اين مرحله کافر بوده است
مسافر
سفر كردي مسافر آن شب تاريك و سرد
كاش بودي تا ببيني عشق تو با ما چه كرد
وقتي آن شب با نگاهت خواندي آن شعر سفر
رخت بربست از دلم اميد به روزي دگر
تو خرامان رفتي و من ماندم و دنياي غم
اشك چشمم مي چكد بر گونه هايم دم به دم
تو مرا بگذاشتي در خلوت و تنهاييم
ليلي ام اين را بدان كه تا ابد باراني ام
عشق مجنون را به ليلي هيچ كس باور نكرد
مثل جور اين زمانه هيچ كس با من نكرد
تو اگر مي دانستي که چه
دردي دارد که چه زجري دارد خنجر از دست عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي که چرا تنهايي
روي هر سينه سري گريه کند وقته وداع سر من وقته وداع گوشه ي ديوار گريست
من عادت ميکنم با درد تازه......جدايی شايد از من,من بسازه!......
شب بي بهانه تر از قطره هاي بارون ,شگفت انگيز تر از
آبي آسمون و عميق تر از سياست رنگين کمون پا گذاشتي
تو زندگيم ! چقدر تعجب کردم وقتي دست به دستم دادي
بدون اينکه از فرداي نا معلوم روياي اقاقيا واهمه داشته
باشي . همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختي ما
داشت ورق مي خورد , همه فرشته هاي آسموني رو به
قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن و چند لحظه بعد
همه ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن . از اون روز ديگه
دستهام از يادنيلوفرهاي آبي غافل نشدن , گرچه ميدونم اين
روياي شيرين ابدي نيست ولي... مي دونم همونطور که بي
بهانه اومدي بي بهانه هم خواهي رفت , مي دونم روزي که
بري من ميشم تنها ترين برکه روي زمين , مي دونم
هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستي
gofte bodi ke tabib del bimarani pas tabib del man bash ke bimar toam
تو آرام در کنارم حضور داری واین همه ی نیاز من است
+
نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385 3:21 بعد از ظهر توسط شیما
|
خیلی وقت بود اپ نکرده بودم دیگه امروز را به فکرافتادم حالا یه شعر از شاعر مورد علاقم میذارم .
حمید مصدق عشق منه
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت

مي آيم
خسته
از اين و آن گسسته
از دشتهاي غمزده
از پيش پونه وحشي
بر جو كنارها
و از كنار زمزمه چشمه سارها
از پيش بيدهاي پريشان
از خشم بادها
مي آيم
از كوههاي ثابت
با دره هاي مغموم
در هاي و هوي باد
مي آيم
با گردباد
ويران كن هرآنچه به چنگش دراوفتاد
ز بنياد
مي آيم با دشنه نشسته دشمن به پشت من
مي آيم و به ياد تو مي آرم
افسانه جنون را
آميزه هاي آتش و خون را
اره!تو به من خندیدی خیلی هم به من خندیدی اما من هنوز دارم غصه می خورم
+
نوشته شده در جمعه 30 تیر1385 3:47 بعد از ظهر توسط شیما
|
جن
مطلبی که می خوام بگم در رابطه با جن هست . چند روز قبل داشتم سایتهای مختلف را می دیدم تا اینکه یه هو یه چیزی را دیدیم.......................اگه گفتین چی بود؟ نه نتونستین بگین.یه فیلم ۳۰ ثانیه ای از جن. باورتون میشه من که نشود . جالب بود .با دوربین مدار بسته که در داخل اتاق هست از جن فیلم گرفته شده. اگر خواستین ببینین شاید اول حرکتش اروم و مسخره باشه اما بعد از چند ثانیه حرکت سریع و مثل یه فیلم واقی هست . درباره ی واقعی بودن یا نبودنش نمی دونم ؟ شما خودتون قضاوت بکنید که آ یا راست هست یا نه؟ راستی یه تذکر :اگر کسی مشکلی داره این فیلم را نبینه شاید بترسه اونوقت بد میشه. باشه . آفرین . برای دیدن اینجا را کلیک کن
خوب از بحث جن بیرون برم . میرسیم به چی 
به باخت فوتبال پرتغال . من خیلی دوست داشتم پرتغال بالا بره . اما نشد . برای همین امیدوارم در فینال ایتالیا بازی را ببره و قهرمان بشه که این هم احتمالا جز ء محالات داره میشه. به هر حال در همین جا مجلس ختمی به خاطر باخت پرتغال هست که برای تسلی خاطر خودم۱ عکس رونالدو را میذارم.

بهتره تا بیشتر از این داغ دلم تازه نشده برم


+
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385 11:12 قبل از ظهر توسط شیما
|
یه مدتی هست بد جوری دل تنگم . نمی دونم دلتنگ چی.واسه همین هم حوصله ی اینکه چیزی را بنویسم ندارم.شاید بهترین چیز اشک باشه... به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته..........
نگاهم کرد در نگاهش عشق خواندم...نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد....ولی بعدها فهمیدم او فقط نگاهم کرد
اون مطلبی را که قرار بود در این پست بگم باشه برای پست بعدی...اخه الان نمیشه.راستی از دوستای خوبم هم که نظر می دن مرسی
اگر هم کسی عکس خواست در قسمت نظرات بگه+ایمیل تا براش بفرستم
دیگه چی بگم.................گفتم که امروز زیاد سرحال نیستم.دیگه اینگه همه شماهارو دوست دارم....
حتی اونهایی که نظر نمی دن &nbs